.خواب ها کابوس می نوازند

. ...داستان های کوتاه، اشعار، متون ادبی، معرفی کتاب، جملات ناب و

.خواب ها کابوس می نوازند

. ...داستان های کوتاه، اشعار، متون ادبی، معرفی کتاب، جملات ناب و

.خواب ها کابوس می نوازند

من از نوشتن می ترسم.با ترس به زیبایی و هنر نزدیک می شوم.
سهراب سپهری

با سلام و احترام. ضمن خوش آمد گویی به شما عزیزان به منظور بازدید از وبلاگ، به عرض می رساند که این وبلاگ توسط نویسندگان محمد مهدی سلیمی و امیررضا باقری اداره می شود و هدف آن ترویج شعرخوانی و ادبیات داستانی می باشد. به زودی اشعار، داستان های کوتاه، مقالات و جملات قصار توسط این دو نویسنده و همچنین مشاهیر به نمایش گذاشته خواهد شد و ضمن اینکه با نظرات شما دوستان نیز می توانیم گام های متعددی برای پیشرفت این وبلاگ برداریم و بنابراین از همگی شما درخواست حمایت و اعلام نظر داریم.
با سپاس فراوان.
محمد مهدی سلیمی و امیررضا باقری

طبقه بندی موضوعی

در شب آرام

کودکان می‌خوانند.
جوباره‌ی زلال،
چشمه‌ی صافی!

کودکان:
در دل خرّم ملکوتیت
چیست؟

من:
بانگ ِ ناقوسی که
از دل ِ مِه می‌آید.

کودکان:
پس ما را آواز خوانان
در میدانچه رها می‌کنی،
جوباره‌ی زلال
چشمه‌ی صافی!
در دست‌های بهاری‌ات چه داری؟

من:
گلسرخ ِ خونی
و سوسنی.

کودکان:
به آب ترانه‌های کهن
تازه‌شان کن.
جوباره‌ی زلال
چشمه‌ی صافی!
در دهانت که سرخ است و خشک
چه احساس می‌کنی؟

من:
جز طعم استخوان‌های
جمجمه‌ی بزرگم هیچ.

کودکان:
در بلور ِ آرام ِ ترانه‌یی قدیمی
نوش کن.
جوباره‌ی زلال
چشمه‌ی صافی!
از میدانچه چنین به دور دست‌ها
چرا می‌روی؟
من:
می‌روم تا مجوسان و
شاهدُختان را بیابم!

کودکان:
راه شاعران سالخورده را
که نشانت داده است؟

من:
چشمه
و جوباره‌ی ترانه‌ی کهن.

کودکان:
پس از دریاها و خشکی‌ها
بسی دورتر خواهی رفت؟

من:
دل ابریشمین من
از صداها و روشنایی‌ها
از هیابانگ ِ گمشده
از سوسن‌های سپید و مگسان عسل
سرشار است.
به دوردست‌ها خواهم رفت
به آن سوی کوهساران و
فراسوی دریاها
تا کنار ستاره‌گان،
تا از سَروَرم، از مسیح، بخواهم
روح کهن ِ کودکیم را
که از افسانه‌ها قوت می‌گرفت
به من باز پس دهد
و شبکلاه پشمینم را
و شمشیر چوبینم را.

کودکان:
پس تو ما را آوازخوانان
در میدانچه وا می‌گذاری.
جوباره‌ی زلال
چشمه‌ی صافی!

مردمکان ِ گشاده
شاخه‌های خشک
که باد زخم‌شان زده است
بر برگ‌های خزان زده می‌گریند.

  • محمد مهدی سلیمی و امیررضا باقری.

Image result for ‫شهریار‬‎

  • محمد مهدی سلیمی و امیررضا باقری.

Image result for ‫سه شنبه ها با موری‬‎


   درباره کتاب 

    شاید روزگارانی پدر بزرگ، مادربزرگ یا معلمی وجود داشته. پیر دهر، بزرگ تر صبوری که درک تان می کرده، و زمانی که جوان بودید، کمک تان می کرده که جهان را ظرف ژرف تری تصور کنید، و با رهنمودهای قاطع اش یاری گر طی طریق تان در این دنیا بوده. شاید شما نیز مثل میچ، هنگام سیر و سلوک، ردپای مرشد تان را گم کرده، روشن بینی تان را ازدست داده اید، و جهان را سردر و بی روح تر احساس می کنید. آیا مایلید بار دیگر مرشدتان را ملاقات کنید، سوالات مهم تری که همچنان ذهن تان را تسخیر کرده، با او مطرح کنید، و کلید حل زندگی سرسام آور امروزتان را بیابید؟ همانند ایام قدیم... این کتاب، تاریخ نگار اعجاب انگیز لحظاتی است که این دو مرد با یکدیگر صرف کردند، و میچ از طریق این کتاب، هدیه ی ماندگار موری را با جهان سهیم شده.

     سه شنبه ها با موری، از تاثیر گذارترین و پرفروش ترین کتاب های انتشارات نیویورک تایمز است که از اکتبر 1997 تاکنون همواره در صدر جدول پرفروش ترین کتاب های سال قرار داشته. اپرا وینفری بر اساس این کتاب فیلمی تلویزیونی تهیه کرد که از تلویزیون ایران نیز پخش شد. این اثر در سی و چهار کشور، و به سی زبان ترجمه و چاپ شده و پر فروش ترین کتاب های سال در کشوهای ژاپن، استرالیا، برزیل و انگلیس نیز بوده است.

   

    اگر بدنبال رمانی هستید که اشک تان را درآورد، این کتاب را به شما پیشنهاد میکنم. همانطور که از پیش گفته شد، سه شنبه ها با موری از تاثیر گذار ترین کتاب های جهان است.

    این کتاب از سبک واقع گرایی پیروی کرده و بسیار از مسایل فلسفی از جمله چگونه زیستن را در خود جای داده است. اما گفتگوی دو مرد و صحبت درباره ی مسایل فلسفی، طوری نوشته شده است که خواننده هیچ گاه احساس خستگی نمی کند و همواره در پی انتهای کتاب است. این کتاب از جملات قصار و کلمات هوشمندانه نکات آموزنده نیز غنی می باشد و به حالات روحی و روانی شخصیت اصلی داستان یعنی موری، بسیار توجه شده است. موری قهرمان داستان می باشد که بسیار قوی است و همواره با بیماریش مبارزه می کند. او معلمی دلسوز است که تا آخرین لحظه ی زندگیش هم دست از تدریس  بر نمی دارد و همواره در پی آنست که شاگرد خود را  در هر موضوعی راهنمایی کند و درس زندگی را به او بیاموزد... .


جملات برگزیده و قصار کتاب


- هر آنچه می خواهی بگو. پس از مرگ من، تو حرف می زنی و من گوش فرا خواهم داد.

-تو موج نیستی،‌ بلکه قطره ای از دریا هستی.

- اگر چگونه مردن را یاد بگیری، چگونه زیستن را هم فرا خواهی گرفت.

-چه خوب می شد که بتوانی در میان غم و اندوه و رنج به قدرتی شفابخش دست پیدا کنی.

- یا عاشق یکدیگر باشید یا بمیرید.

- غریبه ها تو را پشت در روی پله ها گذاشتند و رفتند اما یک روز بر می گردند و تو را با خودشان می برند.

- همه می دانند که خواهند مرد، اما آن را باور ندارند.

- اگر تلاش می کنی، قابلیت هایت را به رخ بالادستی هایت بکشی، اینکار را کنار بگار. چون در هر حال آنها از بالا نگاهت خواهند کرد. اگر هم داری تلاش می کنی، قابلیت هایت را به رخ پایین دستی هایت بکشی، این کار را هم کلاً کنار بگذار. چون آنها فقط بهت حسادت خواهند ورزیدو موقعیت اجتماعی جایی برایت باز نخواهد کرد. فقط قلب گشوده ات میتواند، این امکان را برایت فراهم کند که میان همه ی آدم ها غوطه ور شوی و بین شان جایی برای خودت باز کنی.

- نه خیلی زود برو، نه خیلی چنگ بزن.

- به هیچ وجه، دیگر خیلی دیر شده نداریم.


    کتاب سه شنبه ها با موری از آن دسته کتاب هایی است که می تواند حتی  روح تان را به اشک  وا دارد. موضوعات،‌ جملات و کلمات این کتاب چنان تاثیری در شما می گذارد،‌ بقدری شما را به فکر فرو می برد و چنان درسی به شما می آموزد که زندگیتان دچار تغییر و شگفت خواهد شد.- البته که اگر آن را با تمام وجود خود بخوانید و غرق مفاهیمش شوید.- این کتاب را به شما پیشنهاد می کنیم؛ چون ارزش بارها خواندن را دارد.

  • محمد مهدی سلیمی و امیررضا باقری.

چو بگذشت سال ازبرم شست و پنج

فزون کردم اندیشهٔ درد و رنج

به تاریخ شاهان نیاز آمدم

به پیش اختر دیرساز آمدم

بزرگان و با دانش آزادگان

نبشتند یکسر همه رایگان

نشسته نظاره من از دورشان

تو گفتی بدم پیش مزدورشان

جز احسنت از ایشان نبد بهره ام

بکفت اندر احسنتشان زهره ام

سربدره های کهن بسته شد

وزان بند روشن دلم خسته شد

ازین نامور نامداران شهر

علی دیلمی بود کوراست بهر

که همواره کارش بخوبی روان

به نزد بزرگان روشن روان

حسین قتیب است از آزادگان

که ازمن نخواهد سخن رایگان

ازویم خور و پوشش و سیم و زر

وزو یافتم جنبش و پای و پر

نیم آگه از اصل و فرع خراج

همی‌غلتم اندر میان دواج

جهاندار اگر نیستی تنگ دست

مرا بر سرگاه بودی نشست

چو سال اندر آمد به هفتاد ویک

همی زیر بیت اندر آرم فلک

همی گاه محمود آباد باد

سرش سبز باد و دلش شاد باد

چنانش ستایم که اندر جهان

سخن باشد از آشکار ونهان

مرا از بزرگان ستایش بود

ستایش ورا در فزایش بود

که جاوید باد آن خردمند مرد

همیشه به کام دلش کارکرد

همش رای و هم دانش وهم نسب

چراغ عجم آفتاب عرب

سرآمد کنون قصهٔ یزدگرد

به ماه سفندار مد روز ارد

ز هجرت شده پنج هشتادبار

به نام جهانداور کردگار

چواین نامور نامه آمد ببن

ز من روی کشور شود پرسخن

از آن پس نمیرم که من زنده ام

که تخم سخن من پراگنده ام

هر آنکس که دارد هش و رای و دین

پس از مرگ بر من کند آفرین

/ابولقاسم./

  • محمد مهدی سلیمی و امیررضا باقری.

btyj_4tt8_images.jpg

بلبل و گل سرخ

شاهکار اسکار وایلد


دانشجوی جوان فریاد زد :
" او گفت اگر برایش گل سرخ ببرم – با من میرقصد – اما در سراسر باغ ام گل سرخی نیست "‌. 
بلبل از آشیانه اش در درخت شاه بلوط صدای او را شنید و از لابلای برگ ها فرو نگریست و در شگفت شد. 
دانشجو فریاد زد :
 " در سرتا سر باغ من گل سرخی نیست ! دریغ که خوشبختی به چه چیزهای کوچکی بسته است ! آنچه خردمندان نوشته اند مو به مو خوانده ام و بر تمام رمزهای حکمت دست یافته ام – و با این همه تنها نیاز به یک گل سرخ زندگیم را به شوربختی میبرد ." و چشمان زیبایش پر از اشک شد . 
دانشجوی جوان زیر لب زمزمه کرد : 
" فردا شب شاهزاده مجلس رقصی دارد و یار من در میان آن جمع است. اگر برایش گل سرخ ببرم – تا سپیده دم با من میرقصد .اگر برایش گل سرخ ببرم او را در آغوش خواهم گرفت و او سر بر شانه ام خواهد نهاد و دستش در دستانم گره خواهد خورد . اما دریغ که در باغ من گل سرخ به هم نمیرسد ! 
پس ناگزیر تنها خواهم نشست و او از کنارم خواهد گذشت –به من اعتنا نخواهد کرد و قلبم خواهد شکست. 
بلبل گفت :‌ 
"‌به راستی عاشقی پاکباز است . او گرفتار همان دردی است که من به نغمه میخوانم – آنچه مایه شادمان من است – رنجورش میدارد !
 راستی که عشق چه شگفت انگیز است . 
مارمولک سبز کوچکی که با دم علم کرده از کنارش میگذشت پرسید :‌
 "‌چرا گریه میکند ؟" 
پروانه ای که سراسیمه در پی پرتو از آفتاب پر می‌زد گفت :‌
"‌به راستی – چرا ؟" 
گل مرواریدی با صدای نرم و نازک در گوش همسایه اش نجوا کرد:
 "‌به راستی – چرا ؟" 
بلبل گفت:" به خاطر یک گل سرخ میگرید ". 
آنها فریاد زدند :‌
 "‌برای یک گل سرخ ؟ آه چه مسخره است ! " 
و مارمولک که از شمار عیبجویان بود – غش غش خندید . 
اما بلبل راز پنهان غم دانشجو را دریافت و
 خاموش بر درخت شاه بلوط نشست و به رمز و راز عشق اندیشید.

  • محمد مهدی سلیمی و امیررضا باقری.

توفیق ناخواسته

۰۸
شهریور

                برای گرفتن پاسخ متفاوت، باید راه حل را تغییر داد. 

                                             راه حل تکراری به جواب تکراری می رسد.

                                                                                       انیشتین



     در ارتفاعات خوش آب و هوای آلپ مردی با ریش پروفسوری  بلند که در تابش ملایم آفتاب می درخشید، بر پاره سنگی تکیه داده بود و به افق خیره شده بود. آفتاب درخشان ذره ذره غم زده تر می شد و در افق مون بلان غرق می شد.

    از مغرب، جوشش ابرهای تندری به گوش می رسید که این مرد را از افکار عمیق و احساسی هستی بیدار می کرد و به سوی کلبه ی خویش فرا می خواند.

    آن مرد که به خانه  رسید، تلویزیون را روشن کرد و شبکه ها را عوض کرد تا به آنجا رسید که تبلیغ مسابقات پرش از آبشار ونزویلا  پخش می شد.و پس از تماشای آن، تصمیم گرفت که ثبت نام کند.

    و در روز مسابقه او آخرین نفر بود. هیچ کس موفق به پرش از آن ارتفاع نشده بود و او آخرین کسی بود که انتظار می رفت از آنجا بپرد. مرد ریش پروفسوری به بالای آبشار رسید و پایین را نگاه کرد و سرش گیج می رفت و آنگاه دنیا در مقابل چشمانش تیره و تار شد. بسیار شک و تردید داشت و برای پریدن مصمم نبود. یک گام جلو رفت. دوباره یک گام عقب آمد. باید برنده می شد. باید قدرتش را به رخ همه می کشید. البته نه، نه؛ اگر در آب غرق می شد چه؟ اگر دستش می شکست؟ اگر با سر روی سنگ ها فرود می آمد، آنموقع چه می شد؟ هزاران جور فکر در سر او می پیچید. می خواست برنده شود ولی از یه طرف از آن ارتفاع تنش به لرزه میامد و دستاش نیز می لرزید. همه ی خبرنگاران و حاضرین به او نگاه می کردند. استرس و هیجان در نگاهشان موج می زد. آیا این مرد می توانست، کاری به این بزرگی را انجام دهد؟ همچنان دو دل و با شک و تردید به پایین نگاه می کرد. اما در نهایت، به کلی پشیمان شد و از این تصمیم صرفه نظر کرد. آمد تا برگردد که یک نفر او را به پایین هل داد!

    به پایین که رسید، خبرنگاران او را دور کردند و هرکس سوالی می پرسید. از جمله اینکه حس او نسبت این توفیق و پرش از آبشار و کسب جایزه ی مسابقه چیست. او با حالت منگی بسیار جواب داد:« اول بگویید کدام ابلهی مرا به پایین پرت کرد!»

  • محمد مهدی سلیمی و امیررضا باقری.

غرق نواختن

۰۴
شهریور

                             تردیدها به ما خیانت می کنند تا به آنچه لیاقتش را داریم نرسیم . . .

                                                                                                              (شکسپیر)



     در کوچه پس کوچه های تنگ و تاریک پاریس قدم می زدم که ناگهان چشمم به پوستری خیس شده بر زمین افتاد. روی آن نوشته بود: «یکی از بهترین پیانو بازان جهان در تئاتر شهر ایفای نقش خواهد کرد.» 

    به خانه که رسیدم، در سایت های مختلفی درباره ی نام آن مرد و شهرت و زندگی اش نیز تحقیقات گسترده ای را انجام دادم و به زندگی سخت او پی بردم و تصمیم گرفتم که در این مراسم شرکت کنم.- مدت ها او در هیچ مکانی اجرایی نداشته بود.-

    غروب یکشنبه بود و خیابان های پاریس مثل همیشه جایی برای سوزن انداختن نداشتند و برعکس، کوچه هایش آنچنان که انسان را در تاریکیش محو می کردند، حس دلتنگی را در هر شخصی زنده زنده به جوش می آوردند.

    به سالن رسیدم. همه چیز خوب بود. همه آمده بودند. چنانچه دیگر جایی برای نشستن باقی نمانده بود. من دقیقا بر یکی از صندلی های واقع در وسط سالن نشستم.. سالن به حدی پر بود که می توانم بگویم در آن روز، پاریس به دو قسمت تقسیم می شد: 1. مردم حاضر در تئاتر شهر 2. سایر ساکنین شهر

    آنگاه که پیانوباز شروع به نواختن پیانو کرد، شوک عجیبی تمام سالن را در برگرفت و حاضرین، با حالت تعجب به یکدیگر نگاه کردند و بعضی ها هم نگاهشان را- چنانکه گویی از چیزی شکایت دارند- به در و دیوار می انداختند. اما من هیچ تعجبی نکردم. من چیزی را می دانستم که تماشاچیان دیگر نمی دانستند. آنها نمی دانستتند که این مرد پیانوباز در اثر بیماری ناشنوا شده است!

    بنابراین ریتم ناموزون موسیقی به حدی آنها را آزار داد که پس از یک همهه ی نه چندان طولانی  و بعد از چند دقیقه من دیگر سالن را خالی دیدم. اما این پیرمرد پیانوباز، بدون توجه به اطرافش و با چشمانی بسته در ژرفای اقیانوس علاقه اش غرق شده بود و به نواختن ادامه می داد.

    پیرمرد پس از اتمام کارش، چشمانش را باز کرد و سالن را خالی دید. تا چند ثانیه سکوت تلخی تمام سالن را فرا گرفت. اما پس از آن، بغض پیانوباز ترکید. این صحنه نه تنها برا او، بلکه برا من هم دردناک بود. اشک های او تا سر حد مرگ مرا تکه تکه می کرد. این لحظه بود که فهمیدم حتی کف زدن هم برای پیرمرد داستان ما کافی نبود. بسرعت، ورقی را برداشتم با خودکاری که در جیب پیراهنم بود، نوشتم:

« گریه نکن! تو بهترینی! حتی اگر کل دنیا هم زندگی طاقت فرسای تو را فراموش و رهایت کند، من تو را فراموش و رهایت نخواهم کرد؛ چون من هم مانند تو عاشق کارم هستم و دیوانگانی مثل تو را می پرستم.»

  • محمد مهدی سلیمی و امیررضا باقری.

شهری در دریا

۳۱
مرداد

12f7_lb_33.jpg

 

شهری در دریا

ادگار آلن پو

ترجمه: امیررضا باقری



هان! مرگ، چون شاهی بر پا شده است ،

در  شهری عجیب تنها مانده است،

دور و پست ، میان باختر کم رنگ.

جاییکه خوب و بد و بدترین و بهترین

رفته اند به استراحت ابدی.

آنجا، معابد و کاخ ها و برج ها

(برج های فرسوده که هیچ نمی لرزند)

با ما هیچ شباهتی ندارند؛

در اطراف، آنجا که بادها هرگز بلند نمی شوند،

با توکل زیر بام زمین،

باقی مانده اند آب های اندوهگین.

هیچ پرتوی از بهشت مقدس پایین نمیاید

در شبانگاه بلند آن شهر؛

اما روشنایی از خارج دریای رنگ پریده

برج های کوچک را آرام به حرکت می آورد-

و چشمک می زنند 

آن قله های نوک تیز و آزاد-

برفراز گنبدها- برفراز مناره ها- برفراز دالان های شاهانه

برفراز معابد- برفراز حصارهای بابلی نما-

برفراز آلاچیق هایی از  پیچک های تراشیده و گل های سنگی

که  سایه وار و بلند و از یادرفته اند-

برفراز چندین و چند برج عجیب

که کتیبه های پیچیده شان در هم می پیچند

از ویول، بنفشه و تاک.

تسلیم شده زیر آسمان

باقی مانده اند آب های غمناک.

پس برج های کوچک در هم آمیخته و سایه ها

آنجا،

گویی معلق اند در هوا ،

هنگامکه از فراز برج بلند شهر،

مرگ با ابهت تمام، به پایین می نگرد.


معابد باز و گورهای شکافدار

با موج های شب نما خمیازه می کشند؛

اما دیگر -در این میان- در چشمان الماسی بت ها-

ثروتی باقی نیست-

جواهر پرزرق و برق به گور رفته،

نمی توانند آب ها را به بیداری فرا خوانند؛

برای هیچ موج تاب خورده ای، افسوس!

در امتداد آن بیابان شیشه ای-

هیچ آماسی نمی گوید که شاید

در دوردست، برفراز دریایی شادتر بادهایی باشد-

هیچ کششی اشاره ندارد که ناله های بادها

بر فراز دریاها، چنان دهشتناک نیست.


اما آگاه باش، که جنبشی در هواست!

موجی- حرکتی آنجاست!

گویی برج ها به یک سو پیش می روند،

با غرق شدگی اندکی، در جریانی آرام-

گویی نوک برج ها، یک پوچی بی اعتبار به درون 

بهشت غبارگرفته داده بودند.

و حال موج ها تابش سرخ تری را به خود گرفته اند-

و ساعت ها غش کرده و افتاده نفس می کشند-

و اینگاه، میان ناپیدایی ناله های زمینی،

پایین، -پایین- چنانکه آن شهر فرو می نشیند، ازین رو،

جهنم، از میان هزاران برج طلوع کرده

و تعظیم به عمل می آورد.



  • محمد مهدی سلیمی و امیررضا باقری.

یک رویا

۳۰
مرداد
یک رویا
ادگار آلن پو
ترجمه: امیررضا باقری 


میان مناظری از شبی تاریک
دیده ام 
رویای سرور رفته ای  -
اما رویایی بیدار از زندگی و روشنایی
رها کرده، مرا دلشکسته

آه! میان روز، 
کدام چیز رویا نیست
برای آنکه چشمانش مطرود هست
در میان چیزهای اطرافش
آیا با یک نور
به گذشته،(به دور)، برنگشته است؟

آن رویای مقدس- آن رویای مقدس،
زمانیکه تمام گیتی گله می کرد،
با پرتوی زیبا و دلفریب
برانگیخته است مرا
یک روح راهدان غریب.

چه اهمیتی دارد که روشنایی، میان طوفان و شب-
چنان از دوردست می لرزد-

به راستی که آنجا،
در ستاره ی روزی که از حقیقت 
می تابد،
چه چیز می تواند
 کاملاْ فروزان باشد؟
  • محمد مهدی سلیمی و امیررضا باقری.

مناجات

۳۰
مرداد

مناجات

ادگار آلن پو

ترجمه: امیررضا باقری



در صبح- در ظهر- در گرگ و میش بی فروغ-

ای مریم! تو مناجاتم را می شنوی!

در شادی و پریشانی- در خوشی و ناخوشی

ای مادر خدا1، همچنان با من باش!

آنگاه که ساعت ها به سرعت پرواز کردند،

و تنها، یک ابر آسمان را تیره نکرد،

روحم، مبادا که طفره رود،

زیباییت، راهنمایی کرد ترا و آنچه از آن توست،

اینگاه، هنگامکه طوفان های سرنوشت سایه می اندازند،

تاریک وار، بر امروز و دیروزم،

بگذار فردایم تابناک بدرخشد،

با امیدهایی شیرین از تو و آنچه از آن توست!


1. لازم به ذکر است که منظور شاعر از عبارت مادر خدا (mother of god)، همان مادر حضرت عیسی (ع) می باشد که به حضرت مریم(س) اشاره دارد.

  • محمد مهدی سلیمی و امیررضا باقری.