.خواب ها کابوس می نوازند

. ...داستان های کوتاه، اشعار، متون ادبی، معرفی کتاب، جملات ناب و

.خواب ها کابوس می نوازند

. ...داستان های کوتاه، اشعار، متون ادبی، معرفی کتاب، جملات ناب و

.خواب ها کابوس می نوازند

من از نوشتن می ترسم. با ترس به زیبایی و هنر نزدیک می شوم.
سهراب سپهری

با سلام و احترام. ضمن خوش آمد گویی به شما عزیزان به منظور بازدید از وبلاگ، به عرض می رساند که این وبلاگ با هدف انتشار آثار ادبی محمد مهدی سلیمی و امیررضا باقری، دیگر نویسندگان و شاعران معاصر و همچنین مشاهیر ادبی ایران و جهان راه اندازی شده است که مقالات ادبی، سخنان قصار، اشعار کلاسیک و نو و نیز داستان های کوتاه و ... را شامل می شود. ضمن اینکه با نظرات شما دوستان می توانیم گام های متعددی برای پیشرفت این وبلاگ برداریم و بنابراین از همگی شما درخواست حمایت و اعلام نظر داریم.
با سپاس فراوان.
محمد مهدی سلیمی و امیررضا باقری

طبقه بندی موضوعی

توفیق ناخواسته

چهارشنبه, ۸ شهریور ۱۳۹۶، ۰۴:۵۲ ب.ظ

                برای گرفتن پاسخ متفاوت، باید راه حل را تغییر داد. 

                                             راه حل تکراری به جواب تکراری می رسد.

                                                                                       انیشتین



     در ارتفاعات خوش آب و هوای آلپ مردی با ریش پروفسوری  بلند که در تابش ملایم آفتاب می درخشید، بر پاره سنگی تکیه داده بود و به افق خیره شده بود. آفتاب درخشان ذره ذره غم زده تر می شد و در افق مون بلان غرق می شد.

    از مغرب، جوشش ابرهای تندری به گوش می رسید که این مرد را از افکار عمیق و احساسی هستی بیدار می کرد و به سوی کلبه ی خویش فرا می خواند.

    آن مرد که به خانه  رسید، تلویزیون را روشن کرد و شبکه ها را عوض کرد تا به آنجا رسید که تبلیغ مسابقات پرش از آبشار ونزویلا  پخش می شد.و پس از تماشای آن، تصمیم گرفت که ثبت نام کند.

    و در روز مسابقه او آخرین نفر بود. هیچ کس موفق به پرش از آن ارتفاع نشده بود و او آخرین کسی بود که انتظار می رفت از آنجا بپرد. مرد ریش پروفسوری به بالای آبشار رسید و پایین را نگاه کرد و سرش گیج می رفت و آنگاه دنیا در مقابل چشمانش تیره و تار شد. بسیار شک و تردید داشت و برای پریدن مصمم نبود. یک گام جلو رفت. دوباره یک گام عقب آمد. باید برنده می شد. باید قدرتش را به رخ همه می کشید. البته نه، نه؛ اگر در آب غرق می شد چه؟ اگر دستش می شکست؟ اگر با سر روی سنگ ها فرود می آمد، آنموقع چه می شد؟ هزاران جور فکر در سر او می پیچید. می خواست برنده شود ولی از یه طرف از آن ارتفاع تنش به لرزه میامد و دستاش نیز می لرزید. همه ی خبرنگاران و حاضرین به او نگاه می کردند. استرس و هیجان در نگاهشان موج می زد. آیا این مرد می توانست، کاری به این بزرگی را انجام دهد؟ همچنان دو دل و با شک و تردید به پایین نگاه می کرد. اما در نهایت، به کلی پشیمان شد و از این تصمیم صرفه نظر کرد. آمد تا برگردد که یک نفر او را به پایین هل داد!

    به پایین که رسید، خبرنگاران او را دور کردند و هرکس سوالی می پرسید. از جمله اینکه حس او نسبت این توفیق و پرش از آبشار و کسب جایزه ی مسابقه چیست. او با حالت منگی بسیار جواب داد:« اول بگویید کدام ابلهی مرا به پایین پرت کرد!»

  • موافقین ۴ مخالفین ۰
  • ۹۶/۰۶/۰۸
  • ۱۲۴ نمایش
  • محمد مهدی سلیمی و امیررضا باقری.

توفیق ناخواسته

داستانک

نظرات (۸)

جالب بود 
  • همایون نوری پناه
  • بسیار عالی بود ...
    " محسن اکبرزاده"
    پاسخ:
    ممنون از شما :)
    سلام.خسته نباشید مطالبتون بسیارجالب و مفرح هستند
    پاسخ:
    سپاس
  • بهارنارنج :)
  • گاهی بعضی هول دادنا خوبن:)
  • جواد کورانیان
  • برای گرفتن پاسخ متفاوت، باید راه حل را تغییر داد. 

     راه حل تکراری به جواب تکراری می رسد.

    انیشتین

    این جمله عالیه!!

    https://telegram.me/fbbooks


  • Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ banoo Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ
  • سلام...ممنون از حضور گرم شما در ''کوچه ی تنهایی ''
    موفقیت و پیروزی روز افزونتونو از خدای مهربانیها خواستارم


    پاسخ:
    سپاس.
  • امیرحسام خردادی
  • عالی بود من عاشق این مطلب شدم.
  • حامد گوهرشاد
  • انیشتین عالیه
    طرفداراشم مث خودشن
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی