.خواب ها کابوس می نوازند

. ...داستان های کوتاه، اشعار، متون ادبی، معرفی کتاب، جملات ناب و

.خواب ها کابوس می نوازند

. ...داستان های کوتاه، اشعار، متون ادبی، معرفی کتاب، جملات ناب و

.خواب ها کابوس می نوازند

من از نوشتن می ترسم. با ترس به زیبایی و هنر نزدیک می شوم.
سهراب سپهری

با سلام و احترام. ضمن خوش آمد گویی به شما عزیزان به منظور بازدید از وبلاگ، به عرض می رساند که این وبلاگ با هدف انتشار آثار ادبی محمد مهدی سلیمی و امیررضا باقری، دیگر نویسندگان و شاعران معاصر و همچنین مشاهیر ادبی ایران و جهان راه اندازی شده است که مقالات ادبی، سخنان قصار، اشعار کلاسیک و نو و نیز داستان های کوتاه و ... را شامل می شود. ضمن اینکه با نظرات شما دوستان می توانیم گام های متعددی برای پیشرفت این وبلاگ برداریم و بنابراین از همگی شما درخواست حمایت و اعلام نظر داریم.
با سپاس فراوان.
محمد مهدی سلیمی و امیررضا باقری

طبقه بندی موضوعی

داستان بلبل و گل سرخ/ اثر اسکار وایلد

چهارشنبه, ۱۵ شهریور ۱۳۹۶، ۰۳:۵۳ ق.ظ

btyj_4tt8_images.jpg

بلبل و گل سرخ

شاهکار اسکار وایلد

دانشجوی جوان فریاد زد :
"
او گفت اگر برایش گل سرخ ببرم – با من میرقصد – اما در سراسر باغ ام گل سرخی نیست "‌.
بلبل از آشیانه اش در درخت شاه بلوط صدای او را شنید و از لابلای برگ ها فرو نگریست و در شگفت شد.
دانشجو فریاد زد :
 "
در سرتا سر باغ من گل سرخی نیست ! دریغ که خوشبختی به چه چیزهای کوچکی بسته است ! آنچه خردمندان نوشته اند مو به مو خوانده ام و بر تمام رمزهای حکمت دست یافته ام – و با این همه تنها نیاز به یک گل سرخ زندگیم را به شوربختی میبرد ." و چشمان زیبایش پر از اشک شد .
دانشجوی جوان زیر لب زمزمه کرد :
"
فردا شب شاهزاده مجلس رقصی دارد و یار من در میان آن جمع است. اگر برایش گل سرخ ببرم – تا سپیده دم با من میرقصد .اگر برایش گل سرخ ببرم او را در آغوش خواهم گرفت و او سر بر شانه ام خواهد نهاد و دستش در دستانم گره خواهد خورد . اما دریغ که در باغ من گل سرخ به هم نمیرسد !
پس ناگزیر تنها خواهم نشست و او از کنارم خواهد گذشت –به من اعتنا نخواهد کرد و قلبم خواهد شکست.
بلبل گفت :‌
"‌
به راستی عاشقی پاکباز است . او گرفتار همان دردی است که من به نغمه میخوانمآنچه مایه شادمان من است – رنجورش میدارد !
 
راستی که عشق چه شگفت انگیز است .
مارمولک سبز کوچکی که با دم علم کرده از کنارش میگذشت پرسید :‌
 "‌
چرا گریه میکند ؟"
پروانه ای که سراسیمه در پی پرتو از آفتاب پر می‌زد گفت :‌
"‌
به راستی – چرا ؟"
گل مرواریدی با صدای نرم و نازک در گوش همسایه اش نجوا کرد:
 "‌
به راستی – چرا ؟"
بلبل گفت:‌" به خاطر یک گل سرخ میگرید ".
آنها فریاد زدند :‌
 "‌
برای یک گل سرخ ؟ آه چه مسخره است ! "
و مارمولک که از شمار عیبجویان بود – غش غش خندید .
اما بلبل راز پنهان غم دانشجو را دریافت و
 
خاموش بر درخت شاه بلوط نشست و به رمز و راز عشق اندیشید.
 
ناگاه بالهای قهوه ای رنگش را برای پرواز گشود و در دل آسمان اوج گرفت .
 
چون سایه از میان بیشه گذشت و سایه وار پهنای باغ را پیمود.
در میان چمنزار درخت گل سرخ زیبائی ایستاده بود و بلبل همین که آن را دید – راست به سویش پر کشید و فریاد زد :‌
 "‌
یک گل سرخ به من بده من نیز برایت آواز میخوانم ."
اما درخت گل سرش را بالا برد و پاسخ داد :
"
گل های من سفید است – سفید تر از برف کوهسار
 
اما پیش برادرم برو که در پای ساعت قدیمی‌روئیده است و شاید آنچه را که میخواهی به تو بدهد ."
از این رو بلبل به سوی درخت گلی که در پای ساعت آفتابی قدیمی‌روئیده بود – پر کشید . فریاد زد :‌
یک گل سرخ به من بده و من شیرین ترین آوازم را برایت میخوانم .
اما درخت گل سرش را بالا برد و پاسخ داد :
 
گل های من زرد است – به زردی گیسوان پری دریائی که بر تخت عنبرین مینشیند .
 
اما پیش برادرم برو که زیر پنجره دانشجو روئیده است – او شاید آنچه را که میخواهی به تو بدهد .
از این رو بلبل به سوی درخت گلی که زیر پنجره دانشجو روئیده بود – پر کشید . فریاد زد
"
گل سرخی به من بده و من شیرین ترین آوازم را برای تو میخوانم " .
 
اما درخت گل سرش را بالا برد و پاسخ داد
 "
گل های من سرخ است – به سرخی پای کبوتران و سرخ تر از خوشه های بزرگ مرجان که در غارهای دریای پیوسته در پیچ و تاب است . اما زمستان رگهایم را از سرما فسرده یخبندان جوانه هایم را خشکانده و طوفان شاخه هایم را شکسته است و امسال گل سرخی نخواهم داشت "‌.
بلبل فریاد زد :‌
"‌
تنها یک گل سرخ میخواهم – تنها یک گل سرخ ! آیا راهی وجود ندارد که بتوانم گل سرخی پیدا کنم؟".
درخت پاسخ داد :‌
"
تنها یک راه وجود دارد – اما چنان وحشت آور است که یارای گفتنش را ندارم ".
بلبل گفت :
 "
بگو – نمی‌ترسم ".
درخت گفت :
 
اگر گل سرخ میخواهی – باید آن را در مهتاب از نغمه و نوا بسازی و با خون دل خویش بدان رنگ دهی . باید سینه ات را بر خار بفشاری و برایم بخوانی . سراسر شب باید برایم بخوانی و خار در قلبت بخلد و خونمایه زندگی ات در رگ هایم روان شود و خون من گردد ".
بلبل بانگ برداشت :‌
"
مرگ بهای گزافی یرای یک شاخه گل سرخ است و زندگی برای همه عزیز است . نشستن در جنگل سرسبز و خورشید را در ارابه طلاییش و ماه را در ارابه مرواریدش نگریستن بسیار دلنواز است. اما باز عشق از زندگی برتر است – و قلب پرنده در برابر قلب انسان چه وزنی دارد ؟‌"
پس بالهای قهوه ای رنگش را باز کرد و در دل آسمان اوج گرفت . شتابان از فراغ باغ گذشت و سایه وار در میان بیشه زار پر زد .
دانشجو در همان جا که بلبل او را دیده بود و از کنارش رفته بود – روی چمن زار دراز کشیده بود و اشگ چشمانش هنوز نخشکیده بود .
 
بلبل بانگ زد :‌
"‌
شاد باش – شاد باش ! گل سرخ را خواهی یافت .
 
آن را در روشنائی مهتاب از نغمه و نوا میسازم و با خون دل خود بدان رنگ میدهماما در برابر آن تنها خواهشی از تو دارم و آن این است که عاشقی پاکباز باشی .
دانشجو از روی چمن فرا نگریست و گوش داد – اما از گفته های بلبل هیچ درنیافت .
اما درخت شاه بلوط فهمید و اندوهگین شد
 
زیرا به بلبل کوچک که بر شاخه هایش آشیانه ساخته بود – مهر می‌ورزید . درخت زمزمه کرد :
 
واپسین سرودت را برای من بخوان . وقتی تو بروی من سخت تنها خواهم ماند!! بدینسان بلبل برای درخت شاه بلوط آواز خواند و صدایش بسان غلغل ریزش آب از تنگ نقره بود.
 
هنگامی‌که ماه در آسمان درخشیدن گرفت
 
بلبل به سوی درخت گل سرخ پر کشید و نشست و سینه اش را بر خار فشرد .
سراسر شب خواند و خواند و سینه اش بر خار بود .
 
و خار هر لحظه بیشتر در سینه اش خلید و خونمایه هستی اش از او بیرون تراوید .
 
نخست از پیدایش عشق در دل یک پسر و دختر خواند تا بر بلندترین شاخه درخت
 
گل سرخی دلفریب شکفت
 
هر نغمه ای که در پی نغمه ای بر می‌آمد – گلبرگی بر گلبرگ های دیگر می‌افزود .
 
گلبرگ نخست بی رنگ بود همچون مه ای شناور بر فراز رودخانه – همچون پای بامدادان بی رنگ .
 
اما درخت بر بلبل بانگ زد تا سینه اش را هر چه بیشتر بر خار بفشرد . درخت فریاد زد :‌
 "‌
بلبل کوچک ! بیشتر بفشار و گرنه پیش از آنکه گل سرخ را تمام کنی – روز در میرسد ".
از این رو بلبل خود را بیشتر بر خار فشرد و آوازش پیوسته بلندتر شد – زیرا از پیدایش اشتیاق در جان یک مرد و زن می‌خواند. بدین گونه بلبل خود را باز هم بیشتر بر خار فشرد و خار به قلب او رسید و دردی جانکاه بر جانش چنگ زد و در سراسر تنش دوید . درد هر دم جانکاه تر می‌شد و آوازش هر چه عنان گسیخته تر – زیرا از عشقی می‌سرود که با مرگ کامل می‌شو د – عشقی که در گور هم نمی‌میرد ! صدای بلبل هر دم ناتوانتر گردید و بال های کوچکش لرزیدن گرفت . آوازش هر دم ضعیفتر شد و ناگهان حس کرد چیزی سخت راه گلویش را می‌بندد . آنگاه واپسین نوایش را از حنجره بر آورد .
ماه سپید آن را شنید و دمیدن سپیده را از یاد برد و در آسمان درنگ ورزید .
گل سرخ آن را شنید و سراپایش با شوق و شادی لرزید و گلبرگ هایش را از خواب ناز برانگیخت .
 
درخت فریاد زد :‌ نگاه کن ! نگاه کن ! گل سرخ کامل شده !!
 
اما بلبل پاسخ نداد – چه مرده در میان سبزه های بلند افتاده بود و خاری در دل داشت.

باری ظهر هنگام دانشجو پنجره اتاقش را گشود و به بیرون نگاه کرد و فریاد زد :‌
 
آه خدایا ! چه بخت بلندی گل سرخی در اینجا شکفته است ! در تمام عمرم گل سرخی به این زیبائی ندیده ام . چه زیباست . انگاه کلاهش را بر سر نهاد و گل سرخ به دست به خانه استاد رفت . دختر استاد در آستانه در نشسته بود
 
دانشجو با صدای بلند گفت :
 
گفتی اگر برایت گل سرخ بیاورم با من خواهی رقصید – اینهم سرخ ترین گل جهان ! امشب آنرا بر سینه ات – کنار قلب خو د بیاویز و هنگامی‌ که با هم میرقصیم به تو خواهم گفت که چقدر دوستت دارم .
 
اما دختر رو در هم کشید و پاسخ داد :
 
گمان نمی‌کنم به لباسهایم بیاید و از این گذشته پسر برادر پیشکار برایم چند جواهر اصل فرستاده و پیداست که ارزش جواهر بسیار بیش از گل است .
 
دانشجو با خشم و برافروختگی گفت :
 
باشد – اما به شرفم قسم که تو بسیار ناسپاسی و گل سرخ را به خیابان افکند و گل یکراست در میان لای و لجن افتاد و درشکه ای از روی آن گذشت
!!‌!.

  • موافقین ۴ مخالفین ۰
  • ۹۶/۰۶/۱۵
  • ۱۸۲ نمایش
  • محمد مهدی سلیمی و امیررضا باقری.

اسکار وایلد

بلبل و گل سرخ اسکار وایلد

نظرات (۷)

زیبا بود!
  • همایون نوری پناه
  • بسیار زیبا بود...
    " محسن اکبرزاده"
    خود داستان خیلی زیبا بود ولی آخرش خیلی تلخ تموم شد...
    من فکر میکنم واقعیت زندگی های حالا همین آخر قصه باشه..
    موفق باشید
    سپاس
    داستان غم انگیزی بود و در عین حال پر از کلمات و جملات هوشمندانه. نکات آموزنده ی بسیاری داشت. دختر جواهر رو به گل سرخی که با سرود عشق شکوفا شد ترجیح داد و پسر هم گل سرخی رو که با عشق و فداکاری بلبل و بهای زندگی بوجود اومد به دور انداخت. عاشق واقعی، بلبل بود.
  • امیرحسام خردادی
  • رنگ سایتتان چشم هایمان را اذیت می کند خواهش می کنم به وبلاگ من بیایید تا ببینید چه قدر زیباست و چشم اذیت نمی کند.
    پاسخ:
    درسته. پیشنهاد خوبی بود. بسیار ممنون از نظرتون .
    متن بسیار زیبایی بود
    عشق حقیقی چه ها که نمی کنه (معشوق حاضره قلبش رو بده تا گلی به دست محبوبش برسونه، و وای به هوس که با گنج قارون هم طمعش سیر نمی شه).
    وبتوت عالی از آشنایتون خوش حال شدم برقرار باشید.
    چقدرررر غم انگیز :(((
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی