.خواب ها کابوس می نوازند

. ...داستان های کوتاه، اشعار، متون ادبی، معرفی کتاب، جملات ناب و

.خواب ها کابوس می نوازند

. ...داستان های کوتاه، اشعار، متون ادبی، معرفی کتاب، جملات ناب و

.خواب ها کابوس می نوازند

من از نوشتن می ترسم. با ترس به زیبایی و هنر نزدیک می شوم.
سهراب سپهری

با سلام و احترام. ضمن خوش آمد گویی به شما عزیزان به منظور بازدید از وبلاگ، به عرض می رساند که این وبلاگ با هدف انتشار آثار ادبی محمد مهدی سلیمی و امیررضا باقری، دیگر نویسندگان و شاعران معاصر و همچنین مشاهیر ادبی ایران و جهان راه اندازی شده است که مقالات ادبی، سخنان قصار، اشعار کلاسیک و نو و نیز داستان های کوتاه و ... را شامل می شود. ضمن اینکه با نظرات شما دوستان می توانیم گام های متعددی برای پیشرفت این وبلاگ برداریم و بنابراین از همگی شما درخواست حمایت و اعلام نظر داریم.
با سپاس فراوان.
محمد مهدی سلیمی و امیررضا باقری

طبقه بندی موضوعی

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «غرق نواختن» ثبت شده است

غرق نواختن

۰۴
شهریور

                             تردیدها به ما خیانت می کنند تا به آنچه لیاقتش را داریم نرسیم . . .

                                                                                                              (شکسپیر)



     در کوچه پس کوچه های تنگ و تاریک پاریس قدم می زدم که ناگهان چشمم به پوستری خیس شده بر زمین افتاد. روی آن نوشته بود: «یکی از بهترین پیانو بازان جهان در تئاتر شهر ایفای نقش خواهد کرد.» 

    به خانه که رسیدم، در سایت های مختلفی درباره ی نام آن مرد و شهرت و زندگی اش نیز تحقیقات گسترده ای را انجام دادم و به زندگی سخت او پی بردم و تصمیم گرفتم که در این مراسم شرکت کنم.- مدت ها او در هیچ مکانی اجرایی نداشته بود.-

    غروب یکشنبه بود و خیابان های پاریس مثل همیشه جایی برای سوزن انداختن نداشتند و برعکس، کوچه هایش آنچنان که انسان را در تاریکیش محو می کردند، حس دلتنگی را در هر شخصی زنده زنده به جوش می آوردند.

    به سالن رسیدم. همه چیز خوب بود. همه آمده بودند. چنانچه دیگر جایی برای نشستن باقی نمانده بود. من دقیقا بر یکی از صندلی های واقع در وسط سالن نشستم.. سالن به حدی پر بود که می توانم بگویم در آن روز، پاریس به دو قسمت تقسیم می شد: 1. مردم حاضر در تئاتر شهر 2. سایر ساکنین شهر

    آنگاه که پیانوباز شروع به نواختن پیانو کرد، شوک عجیبی تمام سالن را در برگرفت و حاضرین، با حالت تعجب به یکدیگر نگاه کردند و بعضی ها هم نگاهشان را- چنانکه گویی از چیزی شکایت دارند- به در و دیوار می انداختند. اما من هیچ تعجبی نکردم. من چیزی را می دانستم که تماشاچیان دیگر نمی دانستند. آنها نمی دانستتند که این مرد پیانوباز در اثر بیماری ناشنوا شده است!

    بنابراین ریتم ناموزون موسیقی به حدی آنها را آزار داد که پس از یک همهه ی نه چندان طولانی  و بعد از چند دقیقه من دیگر سالن را خالی دیدم. اما این پیرمرد پیانوباز، بدون توجه به اطرافش و با چشمانی بسته در ژرفای اقیانوس علاقه اش غرق شده بود و به نواختن ادامه می داد.

    پیرمرد پس از اتمام کارش، چشمانش را باز کرد و سالن را خالی دید. تا چند ثانیه سکوت تلخی تمام سالن را فرا گرفت. اما پس از آن، بغض پیانوباز ترکید. این صحنه نه تنها برا او، بلکه برا من هم دردناک بود. اشک های او تا سر حد مرگ مرا تکه تکه می کرد. این لحظه بود که فهمیدم حتی کف زدن هم برای پیرمرد داستان ما کافی نبود. بسرعت، ورقی را برداشتم با خودکاری که در جیب پیراهنم بود، نوشتم:

« گریه نکن! تو بهترینی! حتی اگر کل دنیا هم زندگی طاقت فرسای تو را فراموش و رهایت کند، من تو را فراموش و رهایت نخواهم کرد؛ چون من هم مانند تو عاشق کارم هستم و دیوانگانی مثل تو را می پرستم.»

  • محمد مهدی سلیمی و امیررضا باقری.